گذر عمر

نمیدونم چی باعث میشه که اینقدر زود زمان بگذره . اما میتونم بگم که دوست داشتم تو سن ۱۶ سالگی اینجوری مینوشتم :

لحظه ها به سرعت می روند وتنها یادی از آنها باقی می ماند بعد از مدتی یادها هم می رود و دیگه هیچ چیز باقی نمی مونه. هر سال بزرگ تر می شی احساس ترحمت کمتر می شه و قوات کمتر، تا بالاخره می میری. انگار همین دیروز بود که توی محله فوتبال بازی می کردم، همین دیروز بود که با هزار شوق و ذوق فوتبالیست ها رو می دیدم، همه ی اون لحظه ها منو تنها گذاشتند. تا پله ای بالاتر برم تا ادب و آداب رو بیاموزم. کلاس اولی ها به خاطر دوری از مامانشون گریه نمی کنن، به خاطر کشتن از دست دادن حس کودکیشان گریه می کنن، اونا دیگه توی دونیای کوکانه ی خودشون نیستن بلکه توی دنیای دیگه این، دنیایی پر از آدم بزرگ ها زندگی می کنند. من از ۱۴ سالگی این حسو کاملا کشتم. دزدی،دروغ، ریا، رو دیدم. اما هیچ وقت اون کارها رو انجام ندادم. پونزده سالم بود که یک قدم فراتر گذاشتم تا سختی رو تحمل کنم، من می خواستم سختی رو مزه مزه کنم و کردم. احساساتم دارن می میرن، خیلی وقته اشکم در نیومده، دیگه وقتی متلاشی شدن سر یه عراقی رو می بینم ناراحت نمی شم. من به دزدی، دروغ، بی توجهی افراد عادت کردم. دلم می خواد پرواز کنم تا آزاد بشم و برم

این وبلاگ فقط یک پست داره . امیدوارم بقیه پستها هم به همین پختگی باشه . موفق باشی ارمین.

http://raz-sang.blogspot.com/

Share

یک دیدگاه برای “گذر عمر”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *