Posted in طنز و قاه قاه, عمومی on آذر ۱۷م, ۱۳۸۵
هر جمعه تنها و بیکار که می شد تصمیم می گرفت وزن کم کند و لاغر شود. رژیم بگیرد و ورزش کند. تصمیم می گرفت ازدواج کند و بچه دار شود و باقی زندگیش را فقط به مسافرت کردن به همراه آنها بگذراند.
تمام روزش را صرف نوشتن استعفایش می کرد. می دانست نامه اش هیچ [...]
Read Full Post »
Posted in طنز و قاه قاه on آذر ۱۰م, ۱۳۸۵
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نیود.
دختری بود در ولایت غربت که هر چیزی می گفت و هر چیزی می خواست همان موقع اتفاق می افتاد یا آرزویش برآورده می شد. مثلاً اگر می گفت: «الان برق می رود» همان موقع برق می رفت یا اگر می گفت «کاش ملای مکتب مریض [...]
Read Full Post »