اشتباه!
Posted in طنز و قاه قاه on دی ۲۹م, ۱۳۸۵
پیش میاد به هر حال
دیشب تو را ز مستی تشبیه به ماه کردم
خاک تو سرم تو زشتی من اشتباه کردم
.
Posted in طنز و قاه قاه on دی ۲۹م, ۱۳۸۵
پیش میاد به هر حال
دیشب تو را ز مستی تشبیه به ماه کردم
خاک تو سرم تو زشتی من اشتباه کردم
Posted in درسهايي براي زندگي on دی ۲۸م, ۱۳۸۵
سال ۱۹۷۹ است و یک مسابقه بستکبال در ورزشگاه براندیس جریان دارد . بازی تیم ما خوب است و دانشجویان دست جمعی آواز میخوانند که ” ما نمره ی یک هستیم . ما نمره ی یک هستیم ” موری هم همان نزدیکی ها نشسته . از این آواز تعجب کرده است . یک مرتبه وسط [...]
سلام
خوبید؟
خوب بعد از مدتها دوباره من اومدم . منتها خیلی خسته ام . خیلی . احساس میکنم به تمدد اعصاب و یه سری سرگرمیهایی نیاز داریم تا از این وضع در بیام.
حوصله ی ناله کردن هم ندارم . چون دیگه سن من از ناله کردن جوونهای امروزی هم گذشته .
اینو بخونید و برید بخوابید:
اگه خدا [...]
Posted in عمومی on دی ۱۷م, ۱۳۸۵
آخه آدمیزاد چقدر میتونه مریض باشه ؟ نه جان من یکی بگه یه آدم چقدر میتونه بیمار روانی باشه که عقده های روزگار جوانیش رو سر ۱۰۰ نفر بخواد خالی کنه .؟
من نمیدونم چه نفعی میبری جناب Homan سابق ! pol , hobbit روانی! اما بدون تا من هستم دیگه نمیزارم پاتو توی بیمس بزاری [...]
Posted in طنز و قاه قاه on دی ۱۷م, ۱۳۸۵
آقا شیره دلش بدجوری برای خوردن یک خرگوش چاق و چله لک زده بود، رفت توی جنگل و یه گوشه کمین کرد،
- سلام آقا شیره! دنبال خرگوش می گردی؟!(این صدای دوستش آقا گرگه بود)
# آره … تو از کجا میدونی؟
- نویسنده داستان بهم گفت دنبال خرگوش می گردی بیام بهت بگم بیخودی وقتت رو هدر [...]