Posted in طنز و قاه قاه on مهر ۲۴م, ۱۳۸۸
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک جوانمردی بود در ولایت غربت به نام خواجه الماس. این خواجه الماس یک برادری هم داشت که اسمش خواجه مراد بود و مرد خیلی خوب و باخدایی بود.
یک روزی این خواجه الماس رفت پیش برادرش و گفت : ( ای برادر، می دانی که من [...]
Read Full Post »
Posted in سخن بزرگان on مهر ۲۲م, ۱۳۸۸
روزی که زیر خاک تن ما نهان شود
وانها که کردهایم یکایک عیان شود
یارب به فضل خویش ببخشای بنده را
آن دم که عازم سفر آن جهان شود
بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال
مهلت بیابد از اجل و کامران شود
هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد
با صدهزار حسرت از اینجا روان شود
فریاد از آن زمان که تن [...]
Read Full Post »