ماهواره

ماهواره

یه راننده تاکسی به من نگاهی انداخت گفت: پسر جان ماهواره نگاه نکن.
گفتم چرا؟
گفت من خودم ماهواره داشتم فکر میکردم خوبه و دیگران دروغ میگن و آدم می تونه خودشو کنترل کنه، ولی نفهمیدم که آدم که نمی تونه همه خونه رو کنترل کنه.
گفتم خب.
گفت هیچی داداشم هم داشت.از وقتی که خانمش می نشست پای برنامه من و تو رفتارش عوض شده بود.
گفتم چطور؟
گفت هر روز به بهانه کلاس خیاطی و رانندگی از خونه میزد بیرون.
یک روز رفتیم خیاطی گفتن اصلا اینجا دوماه سر نزده. رفتیم کلاس رانندگی گفتن فقط یک روز اومده.
آخر سر افتادیم دنبالش دیدیم با یه پسر میره صفا سیتی.
شب داداشم وقتی دید خانمش دیروقت اومد خونه بهش گفت از همه چیز خبر داره.
میگه خانمش با تمام پرروی برگشت گفت: من اون پسره رو دوست دارم اون برام طلا میخره و منو دوست داره به کسی هم ربط نداره.
راننده گفت از امروز صبح ماهواره خونه رو باز کردم انداختم دور….

حکایتی از بهلول

حکایتی از بهلول

شخصـی از بهلول پرسیــد :
ای بهلول ! من اگر انــگور بخورم، آیـا حــرام است؟
بهلول گفت : نــه !
پرسیــد: اگر بعد از خوردن انگور در زیــر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟
بهلول گفت : نــه !
پرسیــد : پس چگونه است که اگر انــگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیــر نور آفتاب قرار دهیـم و بعد از مدتی آن را بنوشیــم حرام می شود ؟!
بهلول گفت : من مقداری آب بــه صــورت تو می پاشم. آیا دردت می آیــد ؟
گفت : نــه !
بهلول گفت :حال مقداری خاک نــرم بــر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید ؟
گفت: نــه !
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گِلی ساخت و آن را محکم بــر پیشانی مرد زد !
مرد فریادی کشیــد و گفت : سرم شکست !
بهلول با تعجب گفت: چرا ؟ من که کاری نــکردم !
این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نبایــد احساس درد کنی !