بخواب…

خسته تر از همیشه ام . یه بغض داره گلومو فشار میده . اعصابم ناراحته . قرصها هم جواب این ناراحتی رو نمیدن . ابن شب کی به صبح میرسه معلوم نیست . اما امیدوارم فردا رو بتونم بخندم . هر چند که بعد از ۱ سال به فلسفه ی وجودی خودم تو دنیای مجازی شک کردم .چرا ؟ واقعا چرا باید اینطور حسرت لحظات عمرم رو بخورم . برای کی یا چی؟دنیا مگه چقدر سن میده که تجربه ی اینهمه فشار رو تو این سن باید بکشم ؟ . چرا باید خودم رو مسئول چیزی بدونم که نه دنیای داره برام و نه اخرتی . که چی بشه ؟ واسه کی واسه چی ؟

شیلر میگه جدیت مفصد رو نزدیک میکنه . من جدی بودم و به مقصودم رسیدم . اما عمرم رو پایه این جدیت به هدر دادم.یادمون باشه هر چیزی ارزش جدیت مارو نداره.

Share

7 دیدگاه دربارهٔ «بخواب…»

  1. ولی جدآ اگه این جدیت تو نبود شاید اینهمه آدم با اینهمه شور تو این دنیای مجازی جمع نمی شدن. [img]hTtp://qsmile.com/qsimages/241.gif[/img]

  2. اوپس !!
    ناراحت نبینمت حاج مهدی!!
    احساس مزخرفیه!!درک میکنم!!
    ولی مثل بقیه احساسات دیگه دنیا موقتیه !!
    گرچه بعضی احساست خوب و انرژی ها ویران شده اند و به گذشته اشون بر نخواهند گشت!!
    ولی باز هم شاید گذشت زمان درستشون کنه!!
    ایمان بیاورید به شبهای فرومی زمستانی که خیلی چیز ها رو درست میکنند!!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *