خاطره ای از آناند

خاطره ای جالب از آناند:

روزی در قطار نشسته بودم، مرد متشخصی در کوپه من بود. بعد از مدتی سر صحبت را با من باز کرد و گفت:”شغلت چیست؟” نگاهی به او کردم و گفتم من شطرنج بازی میکنم. آن مرد به تصور اینکه نتوانسته منظورش را به من بفهماند مجددا پرسید: “بله ولی شغلت چیست؟ پدرت بیزینس مشخصی دارد؟”

من پاسخ دادم:”خیر فقط شطرنج بازی میکنم.” مرد پس از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودش گفت: “خب..البته شطرنج.. خیلی هم خوب است ولی برای کسی مثل ویشوانتان آناند. اما درباره کسی مثل تو.. بعید می دانم!”

آناند خودش را به آن شخص معرفی نکرد اما برای اولین بار فهمید که در زندگی اش به چیز ارزشمندی دست یافته است.

Share

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

CAPTCHA